غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
303
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
رسانيده قبول فرمود كه ديگر از حكم برادر بزرگتر تجاوز جايز ندارد آنگاه روى بولايت خود آوردند و چون شاه شجاع بشيراز رسيد خواجه قطب الدين سليمان شاه وزير را گرفته محبوس گردانيد و پسرش غياث الدين محمود را ميل كشيد و شاه ركن الدين حسين را كه بشرف حسب و علو نسب مشرف و معزز بود بمرتبه وزارت رسانيد هم در آن ايام خواجه قطب الدين سليمان شاه از حبس گريخته باصفهان رفت و شاه محمود على رغم برادر او را بر مسند وزارت نشاند در آن اثنا بار ديگر خان سلطان مكاتبت عاشقانه نزد شاه شجاع فرستاد و او را بر تسخير اصفهان باعث و محرض گشت و شاه شجاع طالب بهانه شده بشاه محمود پيغام داد كه ما را انواع اخراجات ضروريه پيش آمده و دخل بخرج وفا نميكند طريقه آنكه آن برادر امسال از مال اصفهان مددى فرمايد شاه محمود جوابداد كه تمامى ولايت فارس و معظم بلاد عراق در تحت تصرف آنحضرتست و بواسطه عبور لشگرها ويرانى اصفهان بمرتبه رسيده كه اين برادر بخرج اليوم احتياج دارد چگونه حملى كه لايق خزانه آنحضرت باشد ترتيب تواند داد شاه شجاع چون اين جواب شنيد گفت ما به آن شرط با شاه محمود صلح كرده بوديم كه از فرمان واجب الاذعان تجاوز جايز ننمايد اكنون كه خلاف حكم جايز ميدارد لشگر باصفهان بايد كشيد و سپاهى مرتب ساخت و بآنجانب روانشد در آن اثنا شاه محمود از منهى استماع نمود كه مهيج آن فتنه كيست و منشاء خيال برادرش چيست بنابر آن خان سلطان را بقتل رسانيد و رسولى پيش برادر فرستاده پيغام داد كه چون ماده وحشت و نزاع ارتفاع يافت اگر پادشاه بر سر عنايت مىآيد شايد و بار ديگر ميان برادران كرك آشتى وجود گرفته شاه شجاع بشيراز بازگشت و شاه محمود از قتل خان سلطان پشيمان شده شب و روز از حرمان طلعتش در كانون درون آتش خون و الم مىافروخت و از اشتعال نايرهء مهاجرتش بر اعضاء خويش داغها مىسوخت . گفتار در بيان مواصلت شاه محمود با سلطان اويس بن شيخ حسن و ذكر مقاتله او با شاه شجاع بمعاونت مردان شمشيرزن در سنهء سبعين و سبعمائه شاه شجاع شنيد كه شاه محمود خاطر بران قرار داده كه نوبت ديگر از سلطان اويس استمداد نمايد و ازين جهة انديشناك شده بعد از تقديم مشورت امير اختيار الدين حسن قورچى را به تبريز فرستاد تا مخدرهء از مخدرات سلطان اويس خطبه كند و شاه محمود نيز جهة همين مهم خواجه تاج الدين مشيرى را كه مشير و وزيرش بود و باصابت راى و تدبير محتاج اليه برنا و پير نزد آن جناب ارسال داشت و چون اين دو قاصد بپايهء سرير سلطان اويس رسيدند بنابر آنكه شاه محمود باستصواب خواجه تاج الدين در كتابتى كه بسلطان اويس نوشته بود غايت تعظيم بجاى آورده مكتوب را مطرز به اين دو مصراع كرده